| |
| یکشنبه 7 اسفند 1384 |
| آخ که چه لذتی داره....! |
| دلم میخواد دست و پاتو ببندم محکم، جوری که از مچت خون بیاد حسابی. بعد طناب خونی رو از دست و پات بازکنم بندازم گردنت. محکم بکشم. همونجوری که داری جون میکنی خوناتو بخورم. وقتی سیر بشم حتما تو هم دیگه مردی... آخ که چقده دلم میخواد. |
|